سرگرم كردهايم خود را به روزمرگي (rooz margi )يك عشق روزمره.عشق پر مسافت.يك عشق. اين واحد مرگبار. يك ؛ شروع يكهاي مرده .يك دو ... تا بينهايت كيلومتر بشمار . همكلاسي كلاس چندمي؟! ...
از يك آغاز ميشود تا بينهايت .از يك ترمينال شلوغ تا پايانهاي دوردست. به فرجامي در كيلومترهاي يك كيلومتر شمار. امان از زماني كه زمان ، خود را به دست چرخش چرخهاي يك ساعت ميسپرد. ساعتي كه روي ميز است و ميزي كه شكمم داده از كتاب و دفتر و قلم. قلم هايي كه جوهرشان پايان نمييابد. و سيگارهايي كه در انتظار آتش اند. انگار همه چيز در انتظار فرجام است. لبان به آتش نزديك ميشود و آه و دود بيرون ميزند.
چرخهاي يك اتوبوس كه مرتب مي چرخند و فرمان كه هيچ گاه كامل نمي چرخد.

