تبليغاتX
فصل اول
فصل اول
عاشقانه ها
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386
خطوط درهم ذهن ...  

جلسه مهمي با مسئولان خط توليدکارخانه دارم.عجله مي کنم در گرفتن تاکسي.اولين تاکسي داد مي زنم :<دربست؟!> اصلا اهميت نمي دهم که يک پيکان از رده خارج است سپر جلوش جمع شده و يکي از راهنماهش هم شکسته.مي پرم بالا.مي گويم :< آقا من خيلي عجله دارم لطف کنيد سريعترين حد ممکن منو برسونيد ايدم.شهرک صنعتي.> راديو تاکسي مشغول تبليغ شامپو گلرنگ است!

راننده ،جوان سبزه اي است.موهاش سياه و کوتاه.خط سفيد موهای کنار سرش تا بالا و لبخند موزيانه اش به نشانه گفتن باشه، منو به ياد فيلم تاکسي مي اندازد.اما خيلي سريع طرحي که بايد در جلسه مطرح کنم تخيل آکتور سينما را از صفحه ذهنم پاک مي کند و آقاي سيد فروغي مسئول خط توليد با اون سبيل جمع و جور کرده اش جاي راننده تاکسي را مي گيرد.به ساعت ديجيتالي روی داشبرد نگاه مي کنم 8:05. همزمان راديو مارش مي زند. : <ساعت هشت بامداد.اينجا تهران است.صدا و سيماي جمهوري اس....>

ديگر نمي توانم لبخندم را کنترل کنم : تحسين مي کنم راننده را که با سرعت نور حرکت کرده!