در خواب ديده ام که زنی
کوزه سفالی اش به دست
چگونه لب چشمه آمده ست
در خواب ديده ام چسان قطره های آب
آرام کوير گونه ترگونه می نمود
لب های خشکيده ترکيده ش به هم
ساييده .. انگار به نجوا گلايه ای نمود:
ای پيرمرد ... که نه! پيرِ نامردیِ <هوا>ی مرد
از بهر گوهر وجودی ام چه سهل
دائم دم از صدف به رنگ سياه زدی
در گردن سمند من گروهی ام
قلاده سگان را به اسم حيا زدی
در جستجوی سراب سه حرفی زمان
در شوره زار هوس بازيت ،عجب
تا داد تشنگی زدم انگ بی وفا زدی
در مکتبت به روی لب تشنه ام به جهد
در درس اول <تقلا برای آب>
خشکيده عادتِ سکوتِ حروف را
از بيم آزادی هجا زدی
امضا
سهيل رها
19/5/86

