برخواستم آنگونه که گفتی
من صبور برخواستم
گفتم:من با تو یکی،
سهیم می شویم.
من دنگ خودم،تو دنگ خودت
خواستم بگویم اگر با توام
نه چون زنم
فریاد انسان بودنم.
گذشت...
هرانچه از زن بریدند بریده ماند
ومن دنگ خودم را بیهو ده از کف دادم
مرد،زن را همچنان زن می دید.
انسان زن ماند.
تنها دنگ خود را بیهوده از کف داد.
زن برخواست
کار کرد.
زخمهای گرگ اجتماع را بر تافت
کفش هایش پوشید
رنگ صبحش میز کار
گرد ریش قالی و جنگ جارو نه
ظهر شد.
برگشت .
اما
آشپزخانه اش در انتظار
مرد اما خسته از کارش بر گشت،
کاناپه ها در انتظار.

