تبليغاتX
فصل اول
فصل اول
عاشقانه ها
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387
اسطوره ليلي ...  
 

نموندي درد ،درمون شه عزيزم

چقد دستم به دامون شه عزيزم


جدايي جونمو مي‌گيره ازمن

 

نذار اين جسم بي جون شه عزيزم

 

جدايي عين نفرين خدايي

 

گذاشتي عشق نفرين شه عزيزم

 

زبس بي‌خانمان كينه ورزند

 

نذاشتند عشق، سامون شه عزيزم

 

يه جور گفتند ستاره با سهيله

 

كه باز اين دل پر از خون شه عزيزم

 

توي اسطوره ها انگار نخوندند

 

كه ليلي عشق مجنون شه عزيزم

 

بهار زندگي بي عشق زرده

 

نذار اين فصل، هامون شه عزيزم

 

بري ساقي ازين ميخونه مي ره

 

نذاشتند مي به پيمون شه عزيزم

 

نرو شاعر هنوزم حرف داره

 

نذار شعر خنجر جون شه عزيزم

....

..

.

soheil raha

 

 

شنبه بیست و پنجم خرداد 1387
فصل اول= پاييز ...  
پاییز چه زود می رسد.بی مقدمه.تو هنوز در خلسه ی بهار.

تو را در بر می گیرد و طراوتت چنان می پژمرد که هیچ اثری از ترنم در تو باقی نمی ماند.

من از این فانی کده می روم.

اینجا آغاز جایی بود که بدانی گاهی بهار خیلی رودتر از آنکه تو فکرش را می کنی،می رود.

بهاری که اعتباری به باز پس آمدنش نیست.چون قلب تو لجوج تر از طبیعت است.

خداحافظ.

تاریخ تولد:۴/۴/۸۴

پایان:.......

نمی دانم. خودت بنویس.

سه شنبه هفتم خرداد 1387
دنگ من،دنگ تو ...  
                                                                  

برخواستم آنگونه که گفتی

من صبور برخواستم

گفتم:من با تو یکی،

سهیم می شویم.

من دنگ خودم،تو دنگ خودت

خواستم بگویم اگر با توام

نه چون زنم

فریاد انسان بودنم.

گذشت...

هرانچه از زن بریدند بریده ماند

ومن دنگ خودم را بیهو ده از کف دادم

مرد،زن را همچنان زن می دید.

انسان زن ماند.

تنها دنگ خود را بیهوده از کف داد.

زن برخواست

کار کرد.

زخمهای گرگ اجتماع را بر تافت

کفش هایش پوشید

رنگ صبحش میز کار

گرد ریش قالی و جنگ جارو نه

ظهر شد.

 برگشت .

اما

آشپزخانه اش در انتظار

مرد اما خسته از کارش بر گشت،

کاناپه ها در انتظار.