ای کاش،غمِ خیال تو
باشد و من
هرگز نبود غم ریالی و
تومن
افسوس که نرخ می
گذارند روی
ای کاش،غمِ خیال تو
باشد و من
هرگز نبود غم ریالی و
تومن
افسوس که نرخ می
گذارند روی
نموندي درد ،درمون شه عزيزم
چقد دستم به دامون شه عزيزم
جدايي جونمو ميگيره ازمن
نذار اين جسم بي جون شه عزيزم
جدايي عين نفرين خدايي
گذاشتي عشق نفرين شه عزيزم
زبس بيخانمان كينه ورزند
نذاشتند عشق، سامون شه عزيزم
يه جور گفتند ستاره با سهيله
كه باز اين دل پر از خون شه عزيزم
توي اسطوره ها انگار نخوندند
كه ليلي عشق مجنون شه عزيزم
بهار زندگي بي عشق زرده
نذار اين فصل، هامون شه عزيزم
بري ساقي ازين ميخونه مي ره
نذاشتند مي به پيمون شه عزيزم
نرو شاعر هنوزم حرف داره
نذار شعر خنجر جون شه عزيزم
....
..
.
soheil raha
تو را در بر می گیرد و طراوتت چنان می پژمرد که هیچ اثری از ترنم در تو باقی نمی ماند.
من از این فانی کده می روم.
اینجا آغاز جایی بود که بدانی گاهی بهار خیلی رودتر از آنکه تو فکرش را می کنی،می رود.
بهاری که اعتباری به باز پس آمدنش نیست.چون قلب تو لجوج تر از طبیعت است.
خداحافظ.
تاریخ تولد:۴/۴/۸۴
پایان:.......
نمی دانم. خودت بنویس.
برخواستم آنگونه که گفتی
من صبور برخواستم
گفتم:من با تو یکی،
سهیم می شویم.
من دنگ خودم،تو دنگ خودت
خواستم بگویم اگر با توام
نه چون زنم
فریاد انسان بودنم.
گذشت...
هرانچه از زن بریدند بریده ماند
ومن دنگ خودم را بیهو ده از کف دادم
مرد،زن را همچنان زن می دید.
انسان زن ماند.
تنها دنگ خود را بیهوده از کف داد.
زن برخواست
کار کرد.
زخمهای گرگ اجتماع را بر تافت
کفش هایش پوشید
رنگ صبحش میز کار
گرد ریش قالی و جنگ جارو نه
ظهر شد.
برگشت .
اما
آشپزخانه اش در انتظار
مرد اما خسته از کارش بر گشت،
کاناپه ها در انتظار.
در اين روزها من روزهام
شعر ميجوم ، سيگار ميخورم
و هزيان كه لرزد به شعرم
به روي تنم
ز شش ريشتر هم كمي بيشتر
كه گر ماشين ريشتراشم بدين وضع بود
همين آينهي روي ديوار هم
هراسان نميبود از ديدنم
به يكبار اين دو انگشت آتش گرفت
و شعري كه سر خورد بر روي لب
فضاي اتاق پر شد ز دود
كه سخت است خودكار را ديدنم
در اين روزها من روزهام
كتاب است سجاده ، مهرم قلم
گرسنه است بي صاحب اين كاغذ آ- چهار
جهنم كه پايان رسيد بسته جوهرم
در اين روزها من روزهام
به ريتم قديمي همان ربنا
چو گوشواره آهنگ در گوش خود كردهام
امان ،هي ، امان
چه وزني دهد ياد گوشوارهات به گوش
كه گوشي چو ناقوس در گوشهاي
درينگ و درنگ
چه آهنگ زشتي، نشنفتم جفنگ
و ديوار چپ چپ نگاهش به من
كه فرياد زد مادر خاطرم
به هنگام زاييدن لحظه بيكليد
كه شد چشم تو قفل بر چشم من
امان ، هي امان
دو چشمان مستت و مستي يادت
كه اين روزها ديدهام
دريغا حرام است
اين روزها روزهام
امضا سهيل رها
شنبه هفتم ارديبهشت هشتادو هفت
متن زیر یادداشتی است از شاملو به عنوان حسن ختام
ترجمه هایش از آثار یونانی:
"مترجم
و نویسنده ی این یادداشت نکته ی دیگری به خاطرش نمی آید که تذکرش لازم باشد جز
اینکه هیچ کس حتی برای لحظه ای نباید گرفتار این خوش خیالی باطل شود که با شکست
آلمان هیتلری فاشیسم برای ابد به گور سپرده شده است یا با سرنگون شدن حکومت
سرهنگان در یونان سرهنگان سراسر جهان بدین نتیجه یتاریخی رسیده اند که سرنیزه و
گلوله برای حکومت کردن وسیله ی قابل اعتمادی نیست.چرا که اوباش و
اراذل با مغز و منطق اندیشه نمی کنند و لاجرم هرگز از تاریخ چیزی یاد نمی گیرند.
سرگرم كردهايم خود را به روزمرگي (rooz margi )يك عشق روزمره.عشق پر مسافت.يك عشق. اين واحد مرگبار. يك ؛ شروع يكهاي مرده .يك دو ... تا بينهايت كيلومتر بشمار . همكلاسي كلاس چندمي؟! ...
از يك آغاز ميشود تا بينهايت .از يك ترمينال شلوغ تا پايانهاي دوردست. به فرجامي در كيلومترهاي يك كيلومتر شمار. امان از زماني كه زمان ، خود را به دست چرخش چرخهاي يك ساعت ميسپرد. ساعتي كه روي ميز است و ميزي كه شكمم داده از كتاب و دفتر و قلم. قلم هايي كه جوهرشان پايان نمييابد. و سيگارهايي كه در انتظار آتش اند. انگار همه چيز در انتظار فرجام است. لبان به آتش نزديك ميشود و آه و دود بيرون ميزند.
چرخهاي يك اتوبوس كه مرتب مي چرخند و فرمان كه هيچ گاه كامل نمي چرخد.
جلسه مهمي با مسئولان خط توليدکارخانه دارم.عجله مي کنم در گرفتن تاکسي.اولين تاکسي داد مي زنم :<دربست؟!> اصلا اهميت نمي دهم که يک پيکان از رده خارج است سپر جلوش جمع شده و يکي از راهنماهش هم شکسته.مي پرم بالا.مي گويم :< آقا من خيلي عجله دارم لطف کنيد سريعترين حد ممکن منو برسونيد ايدم.شهرک صنعتي.> راديو تاکسي مشغول تبليغ شامپو گلرنگ است!
راننده ،جوان سبزه اي است.موهاش سياه و کوتاه.خط سفيد موهای کنار سرش تا بالا و لبخند موزيانه اش به نشانه گفتن باشه، منو به ياد فيلم تاکسي مي اندازد.اما خيلي سريع طرحي که بايد در جلسه مطرح کنم تخيل آکتور سينما را از صفحه ذهنم پاک مي کند و آقاي سيد فروغي مسئول خط توليد با اون سبيل جمع و جور کرده اش جاي راننده تاکسي را مي گيرد.به ساعت ديجيتالي روی داشبرد نگاه مي کنم 8:05. همزمان راديو مارش مي زند. : <ساعت هشت بامداد.اينجا تهران است.صدا و سيماي جمهوري اس....>
ديگر نمي توانم لبخندم را کنترل کنم : تحسين مي کنم راننده را که با سرعت نور حرکت کرده!
در خواب ديده ام که زنی
کوزه سفالی اش به دست
چگونه لب چشمه آمده ست
در خواب ديده ام چسان قطره های آب
آرام کوير گونه ترگونه می نمود
لب های خشکيده ترکيده ش به هم
ساييده .. انگار به نجوا گلايه ای نمود:
ای پيرمرد ... که نه! پيرِ نامردیِ <هوا>ی مرد
از بهر گوهر وجودی ام چه سهل
دائم دم از صدف به رنگ سياه زدی
در گردن سمند من گروهی ام
قلاده سگان را به اسم حيا زدی
در جستجوی سراب سه حرفی زمان
در شوره زار هوس بازيت ،عجب
تا داد تشنگی زدم انگ بی وفا زدی
در مکتبت به روی لب تشنه ام به جهد
در درس اول <تقلا برای آب>
خشکيده عادتِ سکوتِ حروف را
از بيم آزادی هجا زدی
امضا
سهيل رها
19/5/86